این روزها دلتنگم ....
هفته ها یکی پس از دیگری از راه میرسد و تمام میشود . ولی باز همچنان افسوس میخوری که چه زود تمام شد . کار هر هفته ات شده دانشگاه رفتن و پختن و خوردن و خوابیدن و ... . نه فیلمی و نه کتابی و نه گردشی . بعد از دو هفته ایمیل هایت را چک میکنی و اولین کاری که میکنی کلیک روی دکمه ی delete است . دیگه زمان هم به خاطر تو کند پیش نمیره .
انگشت پاهایت سرد است و اون آفتاب همیشگی که از پنجره اتاق میفتاد روی صفحه مانیتور و پشتت را گرم میکرد ، دیگه نیست . آفتاب هم خودش رو از تو پنهون کرده ... .
موسیقی بی کلامی که بارها تکرار میشود تا شاید خسته ات کند ولی از این تکرار ، خسته نمیشوی . بلکه عادت میکنی و یا شاید از موسیقی که سکوت خانه رو برایت قابل تحمل تر میکند راضی هستی .
میخواهی هفته ی متفاوت از هفته های پیش داشته باشی. صبح زود بیدار میشوی تا به کارهای عقب افتاده ات برسی و تا چشمت به آسمان ابری میفته . دلت همچو آسمون میگیره ، نمی دونی دلتنگه بارونی یا خورشیدی ؟
با اس ام اس تور یک روزه بیشتر هوای مسافرت به سرت میزنه و دلت میخواد الان تو طبیعت رها بودی ، تک و تنها . گم میشدی ، خیس میشدی ... .
فکر کنم دلت بخواد بارون بیاد ................................................................................. .