سفر به ولایت

 

بعد از یک سال نرفتن و ماندن همچون پرنده ای در قفس روزهای آخر لحظه شماری میکردم که زودتر پنجم شهریور برسه و از این قفس رها شم و پرواز کنم به سوی آزادی ، به سوی زادگاهم ، به سوی خاطرات بچگی ، به سوی عالم بی خیالی  ، به سوی خاطرات سخت زندگی ...  دلم برای همه چیزش تنگ شده بود . این سفر چهارمین سفر با خان داداشتون بود . واسه خان داداشتون که خوب بود  میخورد و میخوابید . منم که از موقعه ای که رفته بودم مریض بودم تا الان ... با این حال گشت و گذارمون کردیم . دوست و آشنا که تمومی نداره به خصوص که اولین سفرمون به اردبیل بعد عروسیمون بود . با اینکه من بچه اردبیلم ولی خان داداشتون همه جوره حریفه. مثلا یه بنای تاریخی بود که من تا حالا نرفته بودم  (یه مسجدی بود به اسم جمعه مسجد متعلق به دوره سلجوقی ) .

 

به ولایت ولایتمون هم رفتیم ... مادر بزرگمون اونجاست یعنی مادر بزرگ مامانم که هم میشه مادر بزرگ خان داداشتون . پس یه جورای فامیل از آب در میایم ... مادر بزرگ خیلی مهربونه، میگیره محکم بغلت میکنه بوست میکنه دستات رو میگیره تو دستاش ، پوست دستاش چروک چروک اون موقع ست که میفهمی پیر شده . مادر بزرگ پیر من داغ فرزند و نوه دیده اون هم نه یکی بلکه چندتا ... خیلی دوست داشتنی ست .

 

باغش پر آلوچه های قرمز و زرد (ترش و آبدار ) ، گلابی های خشمزه ای داره (هر کدام از گلابی ها اسم خاصی دارن ) ، گردو هم داشت ولی زیاد به چشم نمی خورد ...

دیشب که داشتیم برمی گشتیم ساعت نزدیکای 9 بود که تو گردنه ی حیران بودیم خیلی با شکوه بود داشت بارون میومد و همه جا مه آلود بود جای دیده نمی شد . نمی دونم رفتید گردنه حیران یا نه ؟ ولی فکرشو بکن گردنه حدودا با ماشین یک ساعت طول میکشه ، موقعی که همه جا مه بری لبه پرتگاه وایستی بعدش بپری پایین ... ولی نیفتی اون پایین و پرس شی بلکه پرواز کنی (تو زندگی یه کم هیجان خوبه ) .

 

سرعین نسبت به سالهای دیگه که این موقع ها غلغله می شد خلوت تر بود ، صبح رفتیم و عصری برگشتیم ولی تنهای تو آب حال نمیده . موقعی که با دوستی یا آشنایی هستی بیشتر فاز میده تا تنهایی .

حسابی عکس از خودمون در کردیم . ایشالا اگه عکسامون حاضر شد خبرتون میکنم نمایشگاه کجا برگزار میشه ، اگر هم نشد نشد دیگه ...

آش دوغ خوردیم ، یه روز تشریف بیارید آش دوغ مهمونتون کنیم ... فقط آش دوغ ... باشه حالا چون شمایید نون هم میدیم ... . نوش جون .

پ.ن :ولی آشی که تو شورابیل خوردیم هم ترش ، هم ... ببخشید دیگه نمیگم .

شورابیل ، جای خوبیه .

برای اطلاعات بیشتر باید خودتون برید ببینید .