دارم نوشته های قبلیش رو می خونم چه روزای سختی گذرونده ...!!! روزای که من نبودم و ازشون خبر نداشتم. با خوندن هر کدومشون واسم سوال پیش میاد؟میرم ازش میپرسم و جیگر گوشم باکمال میل بهشون جواب میده . الان چند سوال تو ذهنم ولی دیگه روم نمیشه برم ازش بپرسم...
تو اتاق نشستم و دارم می خونم و دلم می خواد بازم ادامه بدم .
دیگه جان در بدن نداره امروز صبح دوباره تب کرده بود الهی من بمیرم ...
در اتاق بازه ، از اینجا می تونم ببینمش روبروی تلویزیون دراز کشیده یه پتو هم کشیده روش...میرم پیشش نمی زاره زیاد نزدیک بشم آخه امروز دکی گفت : بیماریت واگیرداره . موقعه ای که دکی اینو گفت خندم گرفت. دکی گفت نخند دیدی همچین بلایی سرت اومد. دکی مهربونی بود ، موقعه ای که جیگر گوشم زیر سرم بود میومد سر می زد. توی کلینیک سفره هفت سین داشتن همه چیز بود به جز سبزه ... عید رو دور از خانواده بودن ولی تو کلینیک هم مثل یه خانواده بودن و می گفتن و می خندیدن.
غذاش شده مایعات سرد و گرم . بازم از شوخی هاش دست بردار نیست به من میگه روحییتو نباز. منم میگم مسخره نکن لطفا...میبینید تو رو خدا...
به قول خودش ، الهی درد و بلاش بخوره تو این سر من ... به آقا دکی گفتیم فردا رو براش استراحت رد کنه ، تا به امید خدا فردا رو استراحت کنه و زودتر خوب شه .
اولین بارم که دارم از یه بیمار پرستاری می کنم . یاد فیلم بیمار انگلیسی می افتم ، ولی چه پرستار خوبی تشریف داریم هر چی مریضم می خوره منم از اونا نوش جان می کنم به جز دارو هاش (نه تو رو خدا بفرما ) .
به امید روز های خـــــوش...![]()