هشت ماه و چهار روز گذشت از زندگیه مزدوجی ...

با همه ی خوشی ها و سختی های که داشت ولی خوشی هاش بیشتر بود خاله که چیزی از مامانم کم نداشته قبلآ یکی بود که براش پخت و پز می کرد حالا شده دو تا ... مثل مامان خودم ...

تو این هشت ماه وچهار روز که هر روزش تجربه ی جدیدی بود ، با گذر هر روز روزهای مزدوجی به هفته ها میرسید و هفته ها هم به ماه میرسید و با گذر هر ماه که جلوی آینه می ایستم دختری رو میبینم  که هنوز باورش نمی شه و فکر میکنه هنوز داره خواب میبینه. ولی خواب نیستم بیدارم ، هوشیارتر از همیشه . این عمر است که میگذره ...

صدای خاله رو میشنوم که داره تلفنی با آبجی شهناز صحبت میکنه داره گزارش تصادف هادی رو میده مثل شبکه BBC از صبح تا شب فعال . خاله من واسه ی مخابرات کار میکنه ...

همسر جان هم که نیست منم فرصت گیر آوردم ، موقعی که با همیم بیشتر وقتمون رو با فیلم دیدن میگذرونیم . دیگه نمی تونم برنامه های تلویزیون رو دنبال کنم به جز فوتبال ... حسابی فوتبال باز شدم نه نه... " خیلی به فوتبال علاقه پیدا کردم . " آقایون آبی که امروز هم گل کاشتن... هوراااااااااااااااا ...

خاله: سین چای میخوری ؟

بعد از ظهر چای می چسبه ... خیلی مهربونه . بدون اینکه حرفی بزنه چای رو میاره میذاره رو میز و میره . معمولآ  تو خونه زیاد حرفی واسه گفتن نداریم .

خوشنویسی هم موند بعد از فارغ التحصیل شدن ... که جدی دنبالش رو بگیرم ، دو ماه تابستون خوب بود یه چیز های هم یاد گرفتم ولی حیف شد . اتفاقآ استاده گفتا شما استعدادش رو دارید . ( هندوانه ها دارن میفتن  ) . ولی نمی رسیدم برم . به قول بچه ها همسر داری خودش کلیه.

خانوم سین بانو جان خانوم تو میتونی ...

از شانسم یه استاد ادبیاتی این ترم دارم که همه چیز بهش میاد جز استاد ادبیات ... " شما لطفآ لال شو "  به به چه شاعرانه ...!!! ادبیات در حد تیم ملی .

زندگی ما آدم ها خیلی قصه ها داره که آخرش مرگی بیش نیست ...

چای سرد شد ... خواستیم گرما در سرما کنیم نشد . اتاق حسابی سرد ، چای هم که سرد شد . برم ...