همه جا  سکوت مطلق نه صدای ... نه شوری ... نه حرکتی ...نه هیجانی ...

« به کجا چنین شتابان »

یکی نیست از ما بپرسه به کجا چنین شتابان ...؟ این همه عجله برای چی ...؟

صبح زود بیدار میشی زودتر از خونه میزنی بیرون ، پشت چراغ که می ایستی زمان هم همزمان با تو می ایسته دیگه تحمل ثانیه های آخر رو نداری میری تا زودتر به اتوبوس برسی زودتر میری تا بتونی جایی برای نشستن گیر بیاری تا یک ساعت سر پا نایستی زودتر میری تا به کلاست برسی ... ...همیشه باید زود تند سریع باشیم ...برای چی ...؟ به خاطر کی ...؟ برای پول و مقام و ثروت ... ؟ برای خودم و تو ...؟

همیشه به هر چیزی که داشتم قانع بودم و هستم , الان میخوام واسه لحظه ای قانع نباشم به این چیزهای که دارم بسنده نکنم . چی میشه ؟ این قله رو می تونم می تونم برم بالا یا اینکه از لبه پرتگاهی میفتم..؟ یه لحظه ریسک کنی ...!!!

اون موقع آیا دنیا به روت میخنده یا اینکه باهات سر سنگین میشه ؟ آیا ...؟ آیا ...؟

داری فکر میکنی ...؟؟؟ یهوی احساس میکنی همه چیز دارن با تو صحبت می کنن ...!!!

کتابخونه ، آینه ، کتاب ، زیر سیگاری ، لنگه جوراب ، کوله پشتی ........... میگی نکنه دیونه شده باشم ... نه باباخیالاتی شدی .

زمان می گذره ولی هنوز خبری نیست ... فقط حرفه ، هیچ اراده ای نیست.

الان میگم میخوام برم بخوابم ولی خوابی نیست که اراده کنم برم بخوابم ...

داریم خودمون فریب میدیم میگیم تقدیره ... سرنوشت این بوده... سرنوشتی که دست خودمونه ...

در اثر بی احتیاطی سرت میخوره به دیوار یا سرت میشکنه یا اینکه بیهوش میشی و اون کاری رو که می خواستی اون روز انجام بدی رو نمی تونی انجام بدی یعنی از کار و زندگی می افتی بعد میگی قسمت این بوده ...میری معتاد میشی بعد میگی قسمت این بوده یا اینکه میگی سرنوشت ما هم اینطوری رقم خورده ...

دیدی باز خودتو فریب میدی .

با توام ...؟ با خودت ،خودت که داری می نویسی .

(هان ... با من بودی ... )

بله خودم با خودم بودم .

خانومی کجایی ...؟ بیدار شو همه اینا واقعیته خواب نیست . یه تکونی به خودت بده .چیه همش میخوری میخوابی . دیدی گفتن چاق میشی ... نا سلامتی امتحان داری برو ... برو درستو بخون .

به امید دیدار ...

چقدر مهم شدیم ...!!!

دخترم بیا بشین اینجا ... ژیلا واسه ابجی خانومت چای بیار ... نمی دونم میوه بیار ... آخه الهی قربون مامانم برم ...مامان دوست داشتنی من ...اصلا میرم اونجا حسابی خوش میگذره ...شاهزاده خانوم وارد می شود ...

نمی دونم شاید اولش ...؟؟؟

چقدر خوبه روز تعطیلی بری تو دل طبیعت ...فقط کافیه یه نفس عمیق بکشی اون موقع ست که میفهمی کجایی ؟

یه گوشه ای از زمین خدا ، که به امید خدا تازه تازه می خواد جون بگیره .

نهالاش تازه دارن برگ در میارن فکرشو بکن این نهالا یه روزی بزرگ میشن میوه میدن میوه هاشو می چینی میبری بازار روز میفروشی پولاشو پس انداز میکنی بعدش میری ماکسیما میخری و میری کار میکنی...

وای چه رویایی ...به عقل جن هم نمی رسه .

نمایشگاه کتاب هم می خواهیم بریم ولی شنیدم که اونجا همچین طبیعتی نداره دریغ از یک درخت که بری زیرش سفره بندازی ناهاری بخوری ... خستگی در کنی ... چرتی بزنی ... هیییییچ ....ولی اصلا غصه نخورید باغمون همیشه در حال خدمات رسانیه ...از اونجا بیایید تا هشتگرد ...

بهار خانوم آبجی کوچیکش تو راه ...ایشالا میاد و خونواده سه نفریشون میشه چهار نفره .

امروز اونا هم اونجا بودن داشتم باهاش کپ میزدم . (بهار خانوم هنوز سه سالش نشده ).

من : اسم آبجی کوچیکت چیه ؟

بهار : بارون ...

من : بارون ...!!!؟؟؟

بهار : نه ... بــــــــــــــــــاران ...

بهار و باران .

دوستان خوش باشید ... 

سلام سلامی

سلام سلامی گرم

سلام سلامی گرم …. واقعا دلم تنگ شده بود … به به …به به … آفتاب از کدوم طرف در اومده عروس خانوم تشریف فرما شدن …؟؟؟

نمی دونم… خوب اومدیم دیگه … خجالت زدمون نکنید …

به امید خدا عروسی بخیر و سلامت تموم شد ، دو ماه  اینور اونور فقط به خاطر یک شب به یادموندنی …

ایشالا قسمت خودتون …

میشه یه چیزی بگم …؟

باید برم اینقدر ذوق زده شدم که کامپیوتر درست شده (کامپیوتر که نه خطمون خط تلفنمون ) …باید یه      فکری به حالش کنیم … فقط اومدم بگم که هستم و خواهم بود .

راستی از همه متشکرم … لطف کردید و  کلبه بینوای ما رو نورانی کردید .