باران می بارد ...
شب و روز جای خودش رو عوض کرده . تا سحر بیدارم ، بعداز سحری خوردن با همسر جان ، میخوابم تا ظهر. خودم رو توی داستان خواب هاروکی موراکامی میبینم ، قهرمان داستان بی خوابی به سرش میزنه تا مدت یک ماه خوابش نمیبره ، نه شب خوابش میبره و نه روز . ولی من فقط شبها خوابم نمیبره .
یک شب تصمیم میگری زود بخوابی تا فردا صبح به کارهات برسی و بیخوابی اذیتت نکنه . روی تخت ولو میشم . سعی میکنم فکر نکنم تا خوابم ببره . نمیشه ... ساعت دو و نیم ولی من خوابم نمیبره و تصمیم هم ندارم بلند شم و یک فیلم ببینم . فقط صدای کولر هست تنها چیزی که میتوانم با آن خود را به خواب ببرم . چشمها را میبندم وفقط صدای کولر ... فکر کنم روغن کاری میخواد صداش نسبت به شب قبل بیشتره . مثل قطعه موسیقی که بارها تکرار میشه ... تکرار میشه ... چشمهام کم کم داره میره که صدا عوض میشه ، صدای مثل صدای باریدن قطره های باران روی کانال کولر ، طبقه آخر هستیم و با صدای کولرها زندگی میکنیم . روز اولی که کولر رو راه انداختیم مهدی داشت از صدای کولر دیوانه میشد ، خیلی حساسه . به خودم میگم برو بابا این موقع تابستون ، با این گرما ، باران کجا بود . به صدا توجهی نمیکنم ولی نه انگاری خودشه . همان بوی آشنا ، همان بوی زندگی ، همان بارون که نم نم داره بوی خاک رو بلند میکنه ... بوی خاک ... از روی تخت بلند میشم و در بالکون رو باز میکنم ، خودشه .
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارون ... بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارون ...
گربه سیاه توی رومان کافکا در ساحل هاروکی موراکامی توی حیاطه . نمیدونم زیر بارون داره چیکار میکنه . فکر کنم اون هم مثل من خوابش نمیبرده و الان هم خوشحاله .
امشب هم نخوابیدم .