خود را گم کرده ام ... خود را در ظاهرم می گردم ... خود را در هم سن و سال های خود می گردم ... خود را در وجود تو می گردم ... ولی خبری از خودم نیست ،انگار گم شده ام . خود را نمی شناسم . نمی دانم از خودم چه چیزی می خوام ... نمی دانم چه چیزی و چه کسی را دوست دارم ... اگر دوست دارم . چرا دوست دارم ... ؟؟؟ نمی دانم آیا ارزش بودن دارم یا نه ... ؟
از شلوغی خسته شدم . سه روز که دانشگاه هستم و موقعی که میام خونه آن چنان وا میرم که حس و حال هیچ کاری رو ندارم . روز های هم که هستم یا نرگس میاد و با اون زن عمو گفتن هاش حوصلم رو سر می بره . دوشنبه ها که فاطمه میاد همراه با دوتا دختراش ( بهار و باران ) .
از اون طرف هم مامان و آقا جان تصمیم گرفتن دوباره برگردند اردبیل . هر چقدر وقت تنگ تر میشه دلم هم تنگ تر میشه . مامانی دلم برات تنگ شده بیشتر از یک هفته میشه که ندیدمت . قربونت بشم ... دختر دل نازکت سارا ...
خیلی دوستون دارم .
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:35 توسط سین
|