« صبح روز بعد ، زود بیدار شدم و صبحانه را برای هر دومان آماده کردم . ساعت هفت ، یک دقیقه مانده به زنگ زدن ساعت ،با سینی صبحانه وارد اتاق خواب شدم ، سینی را روی میز تحریر گذاشتم، دکمه ی قطع زنگ ساعت را زدم وبعد روی تخت کنار گریس نشستم . به محض اینکه چشم باز کرد ، او را در آغوش گرفتم ، گونه ها ، گردن و شانه اش را بوسیدم ،پیشانی ام را به سرش فشردم و برای حرف های دیشبم معذرت خواستم . گفتم که او آزاد است هر چه می خواهد بکند . تصمیم بر عهده ی اوست و خواسته ی او هر چه باشد از آن حمایت خواهم کرد . گریس زیبا که صبح هرگز پف نمی کرد و چشم هایش قرمز نمی شد وبا شور و شوق سربازان اردوگاه یا کودکاناز خواب بلند می شد و به محض بیدار شدن ظرف چند لحظه ، از فراموشی ژرف رویا به هوشیاری کامل می رسید ، بازوانش را دور گردنم حلقه کرد و بی آنکه کلامی بگوید با صداهای کوچکی که از گلوگاه بیرون می داد ، به من فهماند که بخشیده شده ام و اختلاف دیشب به پایان رسیده است . »
بخشی از کتاب شب پیشگویی اثر پل اوستر ، ترجمه ی خجسته کیهان .
این رمان پل اوستر به قصه های ارواح شباهت دارد . با این تفاوت که در این کتاب خبری از ارواح نیست ! شب پیشگویی روایتی از زندگی آدم های واقعی است که در عرصه های وهم انگیز زندگی پرسه می زنند .
همین چند روز پیش تمومش کردم . رمانی بسیار جذاب که خواننده رو مجذوب خودش می کنه ، با زبانی ساده و روان ، رمانی که ویژگی بارزش داستان در داستان بودنش .