تبليغاتX
سین یک بانو

سین یک بانو

 

امتحانات شروع شده ، من که حوصله درس خوندن رو ندارم. ترم بعد رو بگو هم پروژه دارم ، هم کارآموزی دارم ، هم چند واحد عملی دارم ................................ .

حوصله شام پختن رو هم ندارم . دوست دارم الان پیش مامان بودم و دست پخت مامان رو میخوردم . آخه من چرا انقدر مامانی هستم . من مامانم رو میخوام .... .

حوصله ی فوتبال دیدن رو دارم.الان هم میرم با همسرجان جلوی تلویزیون دراز بکشم و تخمه بشکنیم و فوتبال ایران رو ببینیم .(ولی فکر کنم یک نیم ساعتی از بازی گذشته باشه ) .

زندگی همینه داری روی دکمه های کیبورد فشار میدی هر چی دلت میخواد میگی . دوست داری به زمین و زمان فش بدی . 

تنها چیزی که تو این چند روزه حالم رو جا آورد برف بود.  

برف نو، برف نو، سلام، سلام !
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

پاکی آورده‌ای _ ای امید سپید ! _
همه آلودگی‌ست این ایام.

راه شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری است می‌چکد در جام
اشک‌واری است می‌کشد لبخند
ننگ‌واری ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می‌زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام !
ره به هموارجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام !

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می‌کند پیغام !

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خام سوزیم، الغرض، بدرود !
تو فرود آی، برف تازه، سلام !

احمد شاملو. 1338

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 20:24  توسط سین  | 

 

هفته ها یکی پس از دیگری از راه میرسد و تمام میشود . ولی باز همچنان افسوس میخوری که چه زود تمام شد . کار هر هفته ات شده دانشگاه رفتن و پختن و خوردن و خوابیدن و ... . نه فیلمی و نه کتابی و نه گردشی . بعد از دو هفته ایمیل هایت را چک میکنی و اولین کاری که میکنی کلیک روی دکمه ی delete است . دیگه زمان هم به خاطر تو کند پیش نمیره .

 انگشت پاهایت سرد است و اون آفتاب همیشگی که از پنجره اتاق میفتاد روی صفحه مانیتور و پشتت را گرم میکرد ، دیگه نیست . آفتاب هم خودش رو از تو پنهون کرده ... . 

موسیقی بی کلامی که بارها تکرار میشود تا شاید خسته ات کند ولی از این تکرار ، خسته نمیشوی . بلکه عادت میکنی و یا شاید از موسیقی که سکوت خانه رو برایت قابل تحمل تر میکند راضی هستی .

میخواهی هفته ی متفاوت از هفته های پیش داشته باشی. صبح زود بیدار میشوی تا به کارهای عقب افتاده ات برسی و تا چشمت به آسمان ابری میفته . دلت همچو آسمون میگیره ، نمی دونی دلتنگه بارونی یا خورشیدی ؟

با اس ام اس تور یک روزه بیشتر هوای مسافرت به سرت میزنه و دلت میخواد الان تو طبیعت رها بودی ، تک و تنها . گم میشدی ، خیس میشدی ... .

فکر کنم دلت بخواد بارون بیاد ................................................................................. .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 16:23  توسط سین  | 

 

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

 

آسمان سینه ام پر درد می شد

 ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ میزد

 

وه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

 

در شرار آتش دردی نهانی

نغمۀ من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم :

چهره تلخ زمستان جوانی .

پشت سر :

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی .

 

شعرهای فروغ چنان آتشی بر سینه ات میزنه که انگاری فروغی و خود شعرها رو سرودی . یاییز که میشه دل میگیره . دوست داری زیر بارون قدم بزنی . دوست داری صدای خش خش برگها رو با گوش جان بشنوی . دوست داری عاشق بشی . دوست داری عاشق پاییز بشی . دوست داری همچو پاییز بشی . همچو پاییز گریه کنی . همچو پاییز همراه با گریه هایت فریاد زنی . فریاد زنی وبگویند این فریادها برای چیست ؟ برای کیست ؟ ....

پاییز همچو آتش فشانی ست که فوران میکند و گداخته هایش خبر از سر درونش میدهد ، داغدار است .....با گذر روزها پاییز خاکستر پوش میشود ، پاییز خاموش میشود . خبری از پاییز نیست و همه جا سفید پوش میشود . و این زمستان است که میرسد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 21:19  توسط سین  | 

 

ساعت 11 آبجی بزرگه زنگ میزنه میگه مژده بده .  به خودم میگم مگه چی شده ؟ آخه چه مژده ای ؟ ولی آبجی بزرگه مجالی نمیده تا من حرفی بزنم و یه ریز پشت سرهم حرف میزنه و میگه : آره ، بچه ی داداشی به دنیا اومد . اصلا حواسم نبود که قراره  یک عضو جدید به خاندان ابراهیمی ها اضافه بشه . هشتمین نوه ی پسر که میشه چهارمین نوه ی پسری .  بعد از چند بار خاله شدن و عمه شدن ، برای بار چهارم عمه شدیم . ( بسه دیگه چه خبره  ) . با آبجی بزرگه خداحافظی میکنم و به داداشی زنگ میزنم . میگم : سلام بابای خوبی ...؟  .

صداش ، صدای بابای خوشحال نبود . ثریا بیشتر دلش بچه میخواست تا داداشی . ولی ما زن ها بالاخره خواستمون رو عملی میکنیم . ولی در مورد موجود پاک و معصوم که بدون اینکه خودش بخواد آورده میشه موافق نیستم . حتما  داداشی هم موافق بوده .

تبریک میگم و زودی گوشی رو قطع میکنم . کاش الان اونجا بودم . باورم نمیشه داداشی که هفت سال از من بزرگتره و همیشه تو خونه در حال جنگ و دعوا بودیم و بلافاصله آشتی میکردیم ، بابا شده . مامان که میگه شبیه داداشیه . حتما مامان ثریا هم میگه شبیه ثریاست . فکر کنم شش ماهگی محمد حسین رو ببینم . به خاطر کلاس های دانشگاه مجبورم بمونم . اصلا حوصله دانشگاه رو ندارم . این یکسال هم تموم بشه یه نفسی میکشم . ( اگر نخواهم برای فوق بخونم .)

محمد حسین عزیز ، کوچولوی دوست داشتنی که هنوز ندیدمت  خوش اومدی .................

تولدت مبارک .......................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 1:5  توسط سین  | 

 

ای کاش عموخسرو زنده بود و همراه این همه مردم که به عشق اوسینما آمدند تا برای چندمین بار هامون را ببینند ، همراه  می بود و هامون را می دید .ای کاش می بود ....

 

 

 

هامون فیلمی که در سال ۱۳۶۸ به کارگردانی داریوش مهرجویی ساخته شده است . در هفته ای که گذشت برای بار دیگر بر روی پرده اکران رفت و دوستداران هامون را خوشحال کرد .

 هامون:حمید هامون دانشجوی دکترای فلسفه است و تز پایان نامه اش در خصوص حضرت ابراهیم میباشد. و خودش هم در این میان درگیر دلهره وترس و یا یهتر بگوییم دارای شک شده است که ایا ابراهیم پسرش اسماعیل را از فرط عشق و ایمان حاضر شده بود سرش را ببرد؟ حمید هامون که با همسرش مهشید دائم کش مکش دارد زندگی کابوس گونهٔ خود را مرور می‌ کند . در پی دوست قدیمی و مرادش علی عابدینی می‌گردد .

مهشید: مهشید سلیمانی همسر حمید هامون که به گفته اش در فیلم حمید او را با دنیای جدیدی اشنا کرد و در ابتدای اشنایی شان او را شخصیتی روشنفکر و باد سواد قلمداد میکرد کم کم با زندگی با او خسته میشود و به اصل خودش که دختری مرفه در خانواده‌ای پولدار بوده است بر میگردد و زندگی با هامون را که زندگیش در کتاب و عشق های معنوی خلاصه میشود را کاملا پوچ وبی معنی تلقی میکند. او زنی است که عاشق پیشرفت و کار است اما سر در گم است و خودش هم نمیداند به انجام چه کاری علاقه مند است؟

 

 

فیلم هامون در دوره هشتم (۱۳۶۸) جشنواره سینمایی فجرتهران با کسب پنج سیمرغ بلورین به انضمام «جایزه ویژه هیئت داوران»» ستاره بلامنازع سینمای آن سال ایران بود. این فیلم در جشنواره هشتم برنده جایزه ویژه هیئت داوران برای بهترین فیلم و همین طور سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی، فیلمنامه، فیلمبرداری، نقش اول مرد، و بهترین تدوین شد. فیلم هامون همچنین کاندیدای دریافت سیمرغ بلورین درشش زمینه دیگر بود. در جشنواره این سال هامون برنده یا کاندیدای دریافت ۱۲ جایزه از ۱۹ جایزه موجود بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 12:43  توسط سین  | 

 

الان من چقدر خوشحالم ...؟؟؟!!!

الان من در حال انتخاب واحد هستم . در واقع به جزء انتخاب واحد همه کار میکنم . با بچه ها چت میکنم و دلداریشون میدم ، به فکر سحری هستم که چی بپزم  ، بد و بیراه نصیب این آقایان که لایقش هستند میکنم  ....

دانشگاه آزاد از اینترنتی کردن انتخاب واحد دانشجویان اهدافی داشت که به شرح زیر میباشد .

هدف از اینترنتی کردن انتخاب واحد دانشگاه ها :

1)     فراهم کردن آسایش دانشجویان ( دانشجویان عزیز مجبور نیستند روز انتخاب واحد از شش صبح پشت درهای بسته ی دانشگاه صف بکشند و منتظر بمونند . )

2)     کم کردن هزینه برای دانشگاه (استخدام پرسنل برای انتخاب واحد حضوری که با این اقدام هوشمندانه ، دانشگاه یک قدم به نفح خود برداشته .  )

3)     تبلیغ برای دانشگاه که همگام با پیشرفت های جهان میباشد .

4)     جذب دانشجویان بدبخت و بیچاره .

5)     وعده دادن به دانشجویان و نشاندن آنها در خانه هایشان .

6)     ناسزا گفتن دانشجویان به مدیران دانشگاه ( بعد از یک ساعت نشستن پشت کامیوتر و بالا نیامدن پورتال دانشجو .)

7)     چند بار سکته رو رد کردند .

8)     چت کردن با دوستان محترم و دلداری دادن همدیگر .

9)     درخواست فرم برای مرخصی یا کلا ترک تحصیل .

10)شب انتخاب واحد به عنوان شب احیا  به روایتی ، برای دانشجویان عزیز .

11)در نهایت تصمیم میگیرند صبح زود بیدار شوند و راهی دانشگاه بشوند .

                

     تا شاید فرجی بشود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 1:41  توسط سین  | 

شب و روز جای خودش رو عوض کرده . تا سحر بیدارم ، بعداز سحری خوردن با همسر جان ، میخوابم تا ظهر. خودم رو توی  داستان خواب هاروکی موراکامی میبینم ، قهرمان داستان بی خوابی به سرش میزنه تا مدت یک ماه خوابش نمیبره ، نه شب خوابش میبره و نه روز . ولی من فقط شبها خوابم نمیبره .

یک شب تصمیم میگری زود بخوابی تا فردا صبح به کارهات برسی و بیخوابی اذیتت نکنه . روی تخت ولو میشم  . سعی میکنم فکر نکنم تا خوابم ببره . نمیشه ... ساعت دو و نیم  ولی من خوابم نمیبره و تصمیم هم ندارم بلند شم  و یک فیلم ببینم . فقط صدای کولر هست تنها چیزی که میتوانم با آن خود را به خواب ببرم  . چشمها را میبندم وفقط صدای کولر ... فکر کنم روغن کاری میخواد صداش نسبت به شب قبل بیشتره . مثل قطعه موسیقی که بارها تکرار میشه ... تکرار میشه ... چشمهام کم کم داره میره که صدا عوض میشه ، صدای مثل صدای باریدن قطره های باران روی کانال کولر ، طبقه آخر هستیم  و با صدای کولرها زندگی میکنیم . روز اولی که کولر رو راه انداختیم مهدی داشت از صدای کولر دیوانه میشد ، خیلی حساسه . به خودم میگم برو بابا این موقع تابستون ، با این گرما ، باران کجا بود . به صدا توجهی نمیکنم ولی نه انگاری خودشه . همان بوی آشنا ، همان بوی زندگی ، همان بارون که نم نم داره بوی خاک رو بلند میکنه ... بوی خاک ... از روی تخت بلند میشم و در بالکون رو باز میکنم ، خودشه .

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارون ... بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارون ...

گربه سیاه توی رومان کافکا در ساحل هاروکی موراکامی توی حیاطه . نمیدونم زیر بارون داره چیکار میکنه . فکر کنم  اون هم مثل من خوابش نمیبرده و الان هم خوشحاله .

امشب هم نخوابیدم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 3:42  توسط سین  | 

 

تعطیلات عید چند روز بود ...؟ من که اصلأ متوجه نشدم چی شد و چطوری تمام شد ... ؟

استرس پروژه ها هم من رو دیوانه کرده . پنچشنبه ارایه دارم هیچ کاری نکردم اصلآ نمیدانم باید چیکار کنم . مشکل همینه .

خدا به خیر بگذرونه .

کلاسم ۱۰:۳۰ شروع میشه .

پ.ن: خوب مگه مجبور بودی این چند خط رو بنویسی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 9:22  توسط سین  | 


سبز یعنی یک نشان افتخار
سبز يعني کهنه عشق ماندگار
سبز يعني انتهاي فصل سرد
سبز يعني سيدي از اهل درد
سبز يعني يک جهان مظلوميت
سبز يعني صبر بر محروميت
سبز يعني يک رسانه، يک پيام
سبز يعني سيدي والامقام
سبز يعني يک نماد زندگي
صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي
سبز يعني مهرورزي بر همه
سبز يعني راه پاک فاطمه
سبز يعني اعتقاداتي قوي
سبز يعني ميرحسين موسوي
سبز يعني رهنوردي پرتوان
سبز يعني ملتي، پير و جوان
سبز يعني سبزي خضراي دوست
سبز يعني موسوي را دار دوست
سبز يعني عشق آن پير خمين
سبز يعني راه مولامان حسين
سبز يعني انحلال خشم و کين
بازگشتي سبز بر آيين و دين
سبز يعني ماجراجويي تمام
بازگشتن بر ره سبز امام
سبز يعني سادگي، فرزانگي
هشت سال ِ جنگ و خون ، مردانگي
سبز يعني استواريِّ امام
در دفاع از موسوي و والسّلام
سبز يعني مرد فرهنگ و هنر
از سرانگشتش بود صدها اثر
سبز يعني مرد ايمان و عمل
سبز يعني نه دروغ و نه دغل
سبز يعني دوربرگردان بس است
حرف بس باشد چو در خانه کس است
سبز يعني بر زمستان والسلام
بر بهارنو به آزادي سلام
طالب سبزم، نه ارکان ريا
بهر حفظ موسوي مهدي بيا...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:18  توسط سین  | 

توی خواب و بیداری بودم همین که نتایج انتخابات رو از تلویزیون شنیدم از جام بلند شدم و آمدم جلوی تلویزیون . ماتم زد . انگاری دنیا رو سرم خراب شد . به کی باید گفت ... ؟؟؟ این همه اختلاف در نتایج ، باور کردنی نیست . چگونه می خواهند جواب پس دهند .                                                                                        

صبح روز بیست و سه خرداد بدترین صبح روز زندگیم .                                                                        

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:26  توسط سین  |