تبليغاتX
سین یک بانو

سین یک بانو


سبز یعنی یک نشان افتخار
سبز يعني کهنه عشق ماندگار
سبز يعني انتهاي فصل سرد
سبز يعني سيدي از اهل درد
سبز يعني يک جهان مظلوميت
سبز يعني صبر بر محروميت
سبز يعني يک رسانه، يک پيام
سبز يعني سيدي والامقام
سبز يعني يک نماد زندگي
صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي
سبز يعني مهرورزي بر همه
سبز يعني راه پاک فاطمه
سبز يعني اعتقاداتي قوي
سبز يعني ميرحسين موسوي
سبز يعني رهنوردي پرتوان
سبز يعني ملتي، پير و جوان
سبز يعني سبزي خضراي دوست
سبز يعني موسوي را دار دوست
سبز يعني عشق آن پير خمين
سبز يعني راه مولامان حسين
سبز يعني انحلال خشم و کين
بازگشتي سبز بر آيين و دين
سبز يعني ماجراجويي تمام
بازگشتن بر ره سبز امام
سبز يعني سادگي، فرزانگي
هشت سال ِ جنگ و خون ، مردانگي
سبز يعني استواريِّ امام
در دفاع از موسوي و والسّلام
سبز يعني مرد فرهنگ و هنر
از سرانگشتش بود صدها اثر
سبز يعني مرد ايمان و عمل
سبز يعني نه دروغ و نه دغل
سبز يعني دوربرگردان بس است
حرف بس باشد چو در خانه کس است
سبز يعني بر زمستان والسلام
بر بهارنو به آزادي سلام
طالب سبزم، نه ارکان ريا
بهر حفظ موسوي مهدي بيا...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:18  توسط سین  | 

توی خواب و بیداری بودم همین که نتایج انتخابات رو از تلویزیون شنیدم از جام بلند شدم و آمدم جلوی تلویزیون . ماتم زد . انگاری دنیا رو سرم خراب شد . به کی باید گفت ... ؟؟؟ این همه اختلاف در نتایج ، باور کردنی نیست . چگونه می خواهند جواب پس دهند .                                                                                        

صبح روز بیست و سه خرداد بدترین صبح روز زندگیم .                                                                        

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:26  توسط سین  | 

خود را گم کرده ام ... خود را در ظاهرم می گردم ... خود را در هم سن و سال های خود می گردم ... خود را در وجود تو می گردم ... ولی خبری از خودم نیست ،انگار گم شده ام . خود را نمی شناسم . نمی دانم از خودم چه چیزی می خوام ... نمی دانم چه چیزی و چه کسی را دوست دارم ... اگر دوست دارم . چرا دوست دارم ... ؟؟؟ نمی دانم آیا ارزش بودن دارم یا نه ... ؟

از شلوغی خسته شدم . سه روز که دانشگاه هستم و موقعی که میام خونه آن چنان وا میرم که حس و حال هیچ کاری رو ندارم . روز های هم که هستم یا نرگس میاد و با اون زن عمو گفتن هاش حوصلم رو سر می بره . دوشنبه ها که فاطمه میاد همراه با دوتا دختراش ( بهار و باران ) .

از اون طرف هم مامان و آقا جان تصمیم گرفتن دوباره برگردند اردبیل . هر چقدر وقت تنگ تر میشه دلم هم تنگ تر میشه . مامانی دلم برات تنگ شده بیشتر از یک هفته میشه که ندیدمت . قربونت بشم ... دختر دل نازکت سارا ...

خیلی دوستون دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:35  توسط سین  | 

شعرهایی از دفتر لکنت

تکه تکه می کند مرا

این همه لکنت .

کجاست عطر تنت

تا بوزد

 مثل قاتلی

 میان کلمات ؟

..................................................

همیشه

روز فراتر از من رفت.

چندین چراغ و

این همه تاریکی ؟

کجاست لنگری

که بیفکند مرا از تو ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:17  توسط سین  | 

تعطيلات به پايان رسيد ...

فكر كنم بيست روزي مي شد كه دستم به دكمه هاي كيبورد نخورده بود . دلايل مختلفي داشت ... غرق در خوشي بوديم ، با شروع تعطيلات همه چيزتعطيل شده بود ، كشاد شده بودم ، رايانه ( فارسى را پاس بداريم ) قاطي كرده ، نمي دانم چش شده . پنج روز اول تعطیلات شمال بودیم . بیچاره مهدی رو  در حین رانندگی کچل کردم . الهی ... . ولی خوب شد که تنها نبودیم وگرنه حوصلمون سر می رفت . واقعآ بعضی موقع ها ضروری که آدم با خودش خلوت کنه ... من بودم و دریای طوفانی ... حیف که آب دریا سرد بود و گرنه آب تنی حال می داد . یاد تابستان۸۶ می افتم که سه روز اونجا بودیم هر روز صبح دو سه ساعت تو آب بودیم ... صدای محسن نامجو حسابی سرحالم می کرد :

همراه شو عزیز  همراه شو عزیز

 تنها نمان به در  کین درد مشترک هرگز جدا جدا در مان نمی شود .  

ديروز حسابي خسته شدم . باورم نميشه كه يك سال به اين زودي گذشت . اولين سالروز ازدواجمون ...  . ترتيب يك مهماني كوچك را داديم ، البته با كمك هاي فراوان همسر جان .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:40  توسط سین  | 

 دلم گرفته ، تا کی باید نگران این باشم که مبادا کسی از حرف دلم باخبر شود .

.

.

.

 دلم آزادی می خواهد . دلم می خواهد خودم باشم فقط خودم . دلم می خواهد هر موقع که خواستم از دست این دنیا گریه و زاری کنم و کسی مرا با چشم تمسخر نگاه نکند . دلم می خواهد به همه این دنیا پشت کنم . دلم می خواهد بگذارم تا هر کسی هر کاری که دلش می خواهد انجام بدهد . دلم می خواهد همیشه شاد باشم . دلم می خواهد مثل برف باشم تا شاید زمستان ها کسی دلتنگم باشد مرا صدا کند . دلم خیلی چیزها می خواهد و باید بگویم که خواستن توانستن نیست . دلم کسی را می خواهد که ... . شاید هم دلم چیزی نمی خواهد . شاید هم همه چیزها و همه کس های این دنیا خوب هستند به جز من .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 19:50  توسط سین  | 

از پنجره می شود دید که بیرون برف می آید . از هیجان دیدن برف چشمانم برق می زند و غلغله ای در دلم بود . تقریبآ همیشه دوست دارم که زمستان  برف بیاید و واقعآ بتوان حس کرد که زمستان است . نمی دانم چرا چنین حسی دارم ؟ شاید به خاطر اینکه متولد زمستان هستم وشاید هم نه .

با دیدن دانه های برف که یکی پس از دیگری بر روی زمین می نشیند و همه جا را سفید پوش می کند . به یاد اون روز ها می افتم که زمستان ها صبح موقع رفتن به مدرسه توی اون زمستان سخت اردبیل من و لیلا می بایستی تا ایستگاه اتوبوس ها پیاده می رفتیم . با چه ترس و لرزی که مبادا زمین بخوریم و نا کار بشویم. اما حال با چند سال دوری از آنجا دلم زمستان برفی میخواهد . الان دارم بال بال می زنم که بروم زیر برف  و توی عروسی آسمان که پر از برف شادی است سهیم باشم . کف بزنم و هورا بکشم و فریاد بزنم من هم اینجا هستم . تبریک ... تبریک ...

اما مجبور هستم اینجا پشت کامپیوتر بشینم و اگر شد انتخاب واحدم را انجام بدم و خلاص شوم.

 

تولدی بی برنامه و ساده و کوچک و به یاد ماندنی ...

موقعی که کیک تولد آماده باشد ولی شمع نداشته باشید بهترین ایده کاشتن چوب کبریت  روی کیک است.

اتفاقی به یاد ماندنی در سن بیست سالگی . قرار نبود جشنی در کار باشد . و من که از همه جا بی خبر بودم و روز تولدم را مثل روزهای عادی دیگر پشت سر می گذراندم . همسر جان ترتیب همه چیز را داده بود ولی شمع نداشتیم . به خاطر همین حسین بیست تا چوب کبریت را روی کیک طوری چید که توی سه ردیف منظم باشند . قسمت سختش اونجایی بود که باید سعی می کردیم چوب کبریت ها را هم زمان روشن کنیم . چند نفری افتادیم روی کیک من و همسر جان و حسین.

بیست تا چوب کبریت روی کیک. مبارک ... .

پ.ن : بابت همه چیز ممنون .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:31  توسط سین  | 

هشت ماه و چهار روز گذشت از زندگیه مزدوجی ...

با همه ی خوشی ها و سختی های که داشت ولی خوشی هاش بیشتر بود خاله که چیزی از مامانم کم نداشته قبلآ یکی بود که براش پخت و پز می کرد حالا شده دو تا ... مثل مامان خودم ...

تو این هشت ماه وچهار روز که هر روزش تجربه ی جدیدی بود ، با گذر هر روز روزهای مزدوجی به هفته ها میرسید و هفته ها هم به ماه میرسید و با گذر هر ماه که جلوی آینه می ایستم دختری رو میبینم  که هنوز باورش نمی شه و فکر میکنه هنوز داره خواب میبینه. ولی خواب نیستم بیدارم ، هوشیارتر از همیشه . این عمر است که میگذره ...

صدای خاله رو میشنوم که داره تلفنی با آبجی شهناز صحبت میکنه داره گزارش تصادف هادی رو میده مثل شبکه BBC از صبح تا شب فعال . خاله من واسه ی مخابرات کار میکنه ...

همسر جان هم که نیست منم فرصت گیر آوردم ، موقعی که با همیم بیشتر وقتمون رو با فیلم دیدن میگذرونیم . دیگه نمی تونم برنامه های تلویزیون رو دنبال کنم به جز فوتبال ... حسابی فوتبال باز شدم نه نه... " خیلی به فوتبال علاقه پیدا کردم . " آقایون آبی که امروز هم گل کاشتن... هوراااااااااااااااا ...

خاله: سین چای میخوری ؟

بعد از ظهر چای می چسبه ... خیلی مهربونه . بدون اینکه حرفی بزنه چای رو میاره میذاره رو میز و میره . معمولآ  تو خونه زیاد حرفی واسه گفتن نداریم .

خوشنویسی هم موند بعد از فارغ التحصیل شدن ... که جدی دنبالش رو بگیرم ، دو ماه تابستون خوب بود یه چیز های هم یاد گرفتم ولی حیف شد . اتفاقآ استاده گفتا شما استعدادش رو دارید . ( هندوانه ها دارن میفتن  ) . ولی نمی رسیدم برم . به قول بچه ها همسر داری خودش کلیه.

خانوم سین بانو جان خانوم تو میتونی ...

از شانسم یه استاد ادبیاتی این ترم دارم که همه چیز بهش میاد جز استاد ادبیات ... " شما لطفآ لال شو "  به به چه شاعرانه ...!!! ادبیات در حد تیم ملی .

زندگی ما آدم ها خیلی قصه ها داره که آخرش مرگی بیش نیست ...

چای سرد شد ... خواستیم گرما در سرما کنیم نشد . اتاق حسابی سرد ، چای هم که سرد شد . برم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:4  توسط سین  | 

سفر به ولایت

 

بعد از یک سال نرفتن و ماندن همچون پرنده ای در قفس روزهای آخر لحظه شماری میکردم که زودتر پنجم شهریور برسه و از این قفس رها شم و پرواز کنم به سوی آزادی ، به سوی زادگاهم ، به سوی خاطرات بچگی ، به سوی عالم بی خیالی  ، به سوی خاطرات سخت زندگی ...  دلم برای همه چیزش تنگ شده بود . این سفر چهارمین سفر با خان داداشتون بود . واسه خان داداشتون که خوب بود  میخورد و میخوابید . منم که از موقعه ای که رفته بودم مریض بودم تا الان ... با این حال گشت و گذارمون کردیم . دوست و آشنا که تمومی نداره به خصوص که اولین سفرمون به اردبیل بعد عروسیمون بود . با اینکه من بچه اردبیلم ولی خان داداشتون همه جوره حریفه. مثلا یه بنای تاریخی بود که من تا حالا نرفته بودم  (یه مسجدی بود به اسم جمعه مسجد متعلق به دوره سلجوقی ) .

 

به ولایت ولایتمون هم رفتیم ... مادر بزرگمون اونجاست یعنی مادر بزرگ مامانم که هم میشه مادر بزرگ خان داداشتون . پس یه جورای فامیل از آب در میایم ... مادر بزرگ خیلی مهربونه، میگیره محکم بغلت میکنه بوست میکنه دستات رو میگیره تو دستاش ، پوست دستاش چروک چروک اون موقع ست که میفهمی پیر شده . مادر بزرگ پیر من داغ فرزند و نوه دیده اون هم نه یکی بلکه چندتا ... خیلی دوست داشتنی ست .

 

باغش پر آلوچه های قرمز و زرد (ترش و آبدار ) ، گلابی های خشمزه ای داره (هر کدام از گلابی ها اسم خاصی دارن ) ، گردو هم داشت ولی زیاد به چشم نمی خورد ...

دیشب که داشتیم برمی گشتیم ساعت نزدیکای 9 بود که تو گردنه ی حیران بودیم خیلی با شکوه بود داشت بارون میومد و همه جا مه آلود بود جای دیده نمی شد . نمی دونم رفتید گردنه حیران یا نه ؟ ولی فکرشو بکن گردنه حدودا با ماشین یک ساعت طول میکشه ، موقعی که همه جا مه بری لبه پرتگاه وایستی بعدش بپری پایین ... ولی نیفتی اون پایین و پرس شی بلکه پرواز کنی (تو زندگی یه کم هیجان خوبه ) .

 

سرعین نسبت به سالهای دیگه که این موقع ها غلغله می شد خلوت تر بود ، صبح رفتیم و عصری برگشتیم ولی تنهای تو آب حال نمیده . موقعی که با دوستی یا آشنایی هستی بیشتر فاز میده تا تنهایی .

حسابی عکس از خودمون در کردیم . ایشالا اگه عکسامون حاضر شد خبرتون میکنم نمایشگاه کجا برگزار میشه ، اگر هم نشد نشد دیگه ...

آش دوغ خوردیم ، یه روز تشریف بیارید آش دوغ مهمونتون کنیم ... فقط آش دوغ ... باشه حالا چون شمایید نون هم میدیم ... . نوش جون .

پ.ن :ولی آشی که تو شورابیل خوردیم هم ترش ، هم ... ببخشید دیگه نمیگم .

شورابیل ، جای خوبیه .

برای اطلاعات بیشتر باید خودتون برید ببینید .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:40  توسط سین  | 

« صبح روز بعد ، زود بیدار شدم و صبحانه را برای هر دومان آماده کردم . ساعت هفت ، یک دقیقه مانده به زنگ زدن ساعت ،با سینی صبحانه وارد اتاق خواب شدم ، سینی را روی میز تحریر گذاشتم، دکمه ی قطع زنگ ساعت را زدم وبعد روی تخت کنار گریس نشستم . به محض اینکه چشم باز کرد ،  او را در آغوش گرفتم ، گونه ها ، گردن و شانه اش را بوسیدم ،پیشانی ام را به سرش فشردم و برای حرف های دیشبم معذرت خواستم . گفتم که او آزاد است هر چه می خواهد بکند . تصمیم بر عهده ی اوست و خواسته ی او هر چه باشد از آن حمایت خواهم کرد . گریس زیبا که صبح هرگز پف نمی کرد و چشم هایش قرمز نمی شد وبا شور و شوق سربازان اردوگاه یا کودکاناز خواب بلند می شد و به محض بیدار شدن ظرف چند لحظه ، از فراموشی ژرف رویا به هوشیاری کامل می رسید ، بازوانش را دور گردنم حلقه کرد و بی آنکه کلامی بگوید با صداهای کوچکی که از گلوگاه بیرون می داد ، به من فهماند که بخشیده شده ام و اختلاف دیشب به پایان رسیده است . »

بخشی از کتاب شب پیشگویی اثر پل اوستر ، ترجمه ی خجسته کیهان .

 این رمان پل اوستر به قصه های ارواح شباهت دارد . با این تفاوت که در این کتاب خبری از ارواح نیست ! شب پیشگویی روایتی از زندگی آدم های واقعی است که در عرصه های وهم انگیز زندگی پرسه می زنند .

همین چند روز پیش تمومش کردم . رمانی بسیار جذاب که خواننده رو مجذوب خودش می کنه ، با زبانی ساده و روان ، رمانی که ویژگی بارزش داستان در داستان بودنش .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:25  توسط سین  |